تبليغاتX
برق عشق

برق عشق

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت؟

داستان عشقی در قالب تصویر

سلام دوستان میخوام یه داستان براتون تعریف کنم:

 

 

من سرم به کار خودم بود

داستان عشق

یه روز یک نفر رو دیدم

وحید

 

اون این شکلی بود

عشق

 

 

ما اوقات خوبی با هم داشتیم

 

من یک هدیه بهش دادم مثل این:

 

وقتی اون این کادو رو قبول کرد من اینجوری شدم:

داستان عشق من

 

ما تقریبا هرشب تا صبح باهم صحبت می کردیم

داستان عشقی

 

و این وضع من در اداره بود

عشق

 

وقتی دوستام من و با دوستم دیدن اینجوری نگاه می کردن

داستان عشق

 

منم اینجوری بهشون جواب میدادم

قصه عشق

 

 

اما روز ولنتاین، اون یک گل رز مثل این داد به یک نفر دیگه

داستان عشق

 

خوب فکر میکنید من چکار کردم

داستان عشق

 

احساس من بهش اینجوری بود:

قصه عشق من

 

ولی بعد اینجوری شدم:

شکست عشقی

 

آخرشم به این حال و روز افتادم

شکست عشقی

 

پدر عاشقی بسوزه دوستان من!

پدر عاشقی بسوزه

حالا خود دانید که عاشق بشید!!!

با تشکر از وبلاگ پاتوق جوانان ایرانی

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 10:35  توسط باد صبا  | 

داستان پروانه و پیله

داستان پروانه و پیله

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد

شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ

کوچک پیله را تماشا کرد

آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر

نمیتواند به تلاش ادامه دهد

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی پیله را گشاد کرد

پروانه براحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند

آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند

اما چنین نشد

در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با

بال هایش پرواز کند

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از

سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود

تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او

امکان پرواز دارد

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم اگر خدا مقرر می کرد بدون

هیچ مشکلی زندگی کنیم

فلج می شدیم به اندازه کافی قوی نمی شدیم و هر گز

نمی توانستیم پرواز کنیم

من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد تا قوی شوم

 من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد

من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر و زور بازو داد

 تا کار کنم من شهامت خواستم

و خداوند موانعی سر راهم قرار داد تا آن ها را از میان بردارم

من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که

نیازمند کمک بودند

من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به دیگران محبت کنم

من به آنچه خواستم نرسیدم اما آنچه نیاز داشتم به من داده شد

نترس با مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی برا آنها غلبه کنی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 15:4  توسط باد صبا  | 

شیرین و فرهاد

 

شیرین من تلخی نکن با عاشق

تموم میشن گم میشن این دقایق

دنیای ما مال منو تو این نیست

رو کوه دیگه فرهاد کوهکنی نیست

یه روزی میاد که نمیدونیم کی هستیم

یاری کی بودیمو عشق کی بودیمو چی هستیم

شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد

شیرین شیرینم نده زندگیمو بر باد

من نمیگم فرهاد کوهکنم من

تیشه به کوهها که نمیزنم من

فرهاد عاشقم قلم تیشمه

از تو نوشتن همه اندیشمه

یه روزی میاد که نمیدونیم کی هستیم

یاری کی بودیمو عشق کی بودیمو چی هستیم

عاشق تو بی تو به کوه نمیره

وقتی نباشی تو خودش میمیره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 17:58  توسط باد صبا  | 

اواز عاشقانه

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست


دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست


سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست


ای داد ، کس به داغ ِ دل ، باغ ِ دل نداد

ای وای ، های های عزا در گلو شکست


آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست


« بادا » مباد گشت و « مبادا » به باد رفت

« آیا » ز یاد رفت و « چرا » در گلو شکست


فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست


تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا . . . در گلو شکست 

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 17:39  توسط باد صبا  | 

قو

شنیدم که: چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

 

شب مرگ ، تنها نشیند به موجی

رَود گوشه ای دور و تنها بمیرد

 

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

 

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

 

شب مرگ از بیم ، آنجا شتابد

که از مرگ ، غافل شود تا بمیرد

 

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

 

چو روزی زآغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

منبع:www.shabash.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 10:29  توسط باد صبا  | 

حسین

 

 

صدای زنگ قافله، از تو بیابونا می یاد یکی من و صدا می کرد، کیه که همسفر می خواد این کاروان سالار کیه؟ به عشق زینب مبتلاست غریبونه صدا می کرد عازم دشت کربلاست ای ساقی لب تشنه ها به خاطر ام البنین میون این گریه کنا گریه های منم ببین...... ...................... امان از دل زینب کاروان می رود آهسته و نرم زینب زیر لب آرام زمزمه می کند حسین حسین غریبانه زینب را نجوا می کند آسمان شرمنده کاروان است و آب ......... رقیه به دور دست خیره می شود و ریز و بی صدا ذکر یا زهرا می گوید عباس سر به زیر یا حسین می خواند ام البنین لالایی اصغر را جانسوز تر زمزمه می کند و باز زینب بی صدا فریاد می زند حسین...حسین....حسین

                                                

 

 

از طرف همه رفیقان می گم خدا

می خوام بگم غلط کردم اقا

اقا غلطی کردیم نفهمیدیم یه اشتباهی کردیم

اقا ترسم ازاین نیست که تو منو عذابم کنی

ترسم اینه که تو برام گریه کنی

اقا ترسم از جهنم نیست به خدا

جهنمه من اینه که اقا تو منو از در خونه خودتون بیرون کنی

مثل خیلیا دیگه که تو خیابونا می تابند

من دلم خوشه که تو منو اینجا اوردی

حالا یه امید  برا خودم دارم که می گم اقا دوستت داره

اقا حواتو داره

چرا نمی فهمی اقا حواتو داره

اینو به من بفهمون

خدا.......

مهدی جان اگه میشه محبت کن یه بار منو تو حرم بابات راه بده

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 18:47  توسط باد صبا  | 

عشق را شما چگونه تفسیر می كنید؟



Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like youدلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
Proof ? No! I want you to tell me the reasonثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی



 





Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet, صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring, همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،
The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون



 



Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


 



If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!! نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم



 



True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you""عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you""ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه

 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 21:58  توسط باد صبا  | 

گفته ها..........

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: «کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگ تر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم.


 

 اگر می خواهید مردم درباره شما خوب فکر کنند از خودتون تعریف نکنید(بلز پاسکال- نویسنده و فیلسوف فرانسوی)

 

 

در ميان ميليون‏ها ديروز و هزاران فردا، فقط يك امروز وجود دارد. پس امروز را از دست ندهيم.

زندگى مثل پيانوست. دكمه‏هاى سياه براى غم‏ها و دكمه‏هاى سفيد براى شادى‏ها؛ اما زمانى مى‏توانى آهنگى زيبا بنوازى كه دكمه‏هاى سفيد و سياه را با هم فشار دهى.

نبودهاى زندگى هميشه به نفع قوى‏ترين‏ها پايان نمى‏پذيرد، بلكه موفقيت، دير يا زود با كسى است كه بردن را باور دارد.

همه نمى‏توانند قهرمان باشند. برخى بايد كنار خيابان بنشينند و قهرمانان را تشويق كنند.

مردى كه كوه را از ميان برداشت، كسى بود كه شروع به برداشتن سنگ‏ريزه‏ها كرد.

هرگز نمى‏توانيد در حالى كه دست‏هايتان در جيبتان است از نردبان موفقيت بالا برويد.

هيچ وقت مغرور نشو. برگ‏ها وقتى مى‏ريزند كه فكر مى‏كنند طلا شده‏اند.

ترجيح مى‏دهم طورى زندگى كنم كه گويى خدا هست و وقتى مُردم بفهمم كه نيست، تا اينكه طورى زندگى كنم كه انگار خدا نيست و وقتى مُردم بفهمم كه هست.

تاريك‏ترين ساعت‏هاى شب، درست ساعت‏هاى قبل از طلوع خورشيد است.

هر چه روح به خدا نزديك‏تر باشد، آشفتگى‏اش كمتر است؛ زيرا نزديك‏ترين نقطه به مركز دايره، كمترين تكان را دارد.


 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 11:25  توسط باد صبا  | 

پدر جان ، باش و با بودنت باعث بودن من باش . . از صمیم قلب دوستت دارم . .

دستهای پدر

این دو تکیه گاه زندگی ام

و انگشتهایش که هر کدام پینه به صورت دارد….

و آنطرف آشیانه دلی

که همیشه مهربانی دارد

حتی برای روزهای مبادا

سجده چشم هایم به درگاه نگاهت چه حاجتها که نمی طلبد

سلطان غم مادر             کوه رنج پدر

می ستایمت پدر روزت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 18:10  توسط باد صبا  | 

مثل

 

مثل گلهای پریشان خزان


در تهاجم های غم پر پر شدم


سوختم در آتش پر سوز عشق


سوختم تا اینکه خاکستر شدم

هیچ کس از باغ احساس دلش


شاخه ای از مهربانی را نچید


در گلویم بغض تنهایی نشست


گریه هایم را کسی هرگز ندید

در میان شهر پر آشوب عشق


هیچ کس یک لحظه هم درکم نکرد


ناز شست غم شوم کاین آشنا


لحظه ای از لحظه ها ترکم نکرد

آسمان چشم پر امید من


باز امشب تا سحر بارانی است


کو چراغ مهربانی های عشق؟


کلبه ی احساس من ظلمانی است

روی دیوار دل پر مهر من


عکس زیبای تو را حک می کنم


مثل عکس یادگاری عکس تو


قاب با گلهای پیچک می کنم

کوچه باغ سبز شعر خویش را


با چراغ لاله زیور بسته ام


تا سراغت را بگیرم پیش از این


کوله بار خویش را بر بسته ام

در حریر نازک اندیشه ام


واژه های درد را پیچیده ام


گر چه هستم شاعری(غمگین) ولی


در میان گریه ها خندیده ام

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:3  توسط باد صبا  | 

احساس

یك سبد پر ز ستاره با ماست

روی یك سفره احساس

كه بین من  و تو پیداست

قلب من سخت اسیر احساس

عشق تو

قطره اشكی است

كه از گوشه چشمت پیداست

روح تو یك گل سرخ تنهاست

حس من

چون یك موج

در تب و تاب دریاست

دستم از دوری دستت تنهاست

چشم تو

 رنگ قشنگی است

كه در برگ درختان پیداست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 21:13  توسط باد صبا  | 

شب ارامش

به سوی تو، به شوق روی تو

به طرف کوی تو

سپیده دم آیم

مگر تو را جویم

بگو کجایی؟



نشان تو گه از زمین گاهی

ز آسمان جویم

ببین چه بی پروا

ره تو می پویم

بگو کجایی.....



کی رود رخ ماهت از نظرم

به غیر نامت کی نام دگر ببرم

اگر تو را جویم

حدیث دل گویم

بگو کجایی؟



به دست تو دادم

دل پریشانم

دگر چه خواهی

فتاده ام از پا

بگو که از جانم

دگر چه خواهی



یکدم از خیال من

نمی روی ای غزال من

دگر چه پرسی ز حال من



تا هستم من

اسیر کوی توام

به آرزوی توام

اگر تو را جویم

حدیث دل گویم

بگو کجایی؟



به دست تو دادم

دل پریشانم

دگر چه خواهی

فتاده ام از پا

بگو که از جانم

دگر چه خواهی


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 19:51  توسط باد صبا  | 

حدیث عشق

عشق مهیب دو نگاه نمی دونم
یا اینکه حدیث یه گناه نمی دونـــم
نمی دونــــــم

عشق تمنای دو قلبه نمی دونــــم
یا اینکه رفیق نیمه راه نمی دونــــــــم


ای عشق عزیز هر چه هستی
من بنده درگاه تو هستم
تا یک قدمی به مرگ مانده
ای عشق هوا خواه تو هستم

عشق سوال بی جوابه
تاثیر پیاله ی شرابه
در سینه نشوندنش ثوابه
یا اینکه حبابه روی آبه
نمی دونم نمی دونم

عشق سوال بی جوابه
تاثیر پیاله ی شرابه
در سینه نشوندنش ثوابه
یا اینکه حبابه روی آبه
نمی دونم نمی دونم

عشق مهیب دو نگاه نمی دونــم
یا اینکه حدیث یه گناه نمی دونـــــــــم


 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 16:24  توسط باد صبا  | 

بوی بهار

بوی باران٬ بوی سبزه٬بوی خاک

شاخه های شسته٬باران خورده٬پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوتر های مست...

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک-که میخندد به ناز-

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من٬ گر چه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه درمیان سفره نیست

جامت از می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 17:10  توسط باد صبا  | 

آفتابی باشیم

آفتابی باشیم

وگر دل نسپاریم به (هیچ)

پی زیبایی رنگی نرویم

ساده باشیم و صمیمی باهم

مثل ایینه که با نور صمیمی شده است.

فیلسوفی نکنیم

عقل در گام نخستین مانده است

حیرت الوده یک اب و گلیم

رفت فرصت از دست

آه.ای دوست"هنوز

غافل از حال دلیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 16:25  توسط باد صبا  | 

گفته ها

خوشبختی وظیفه نیست ولی نتیجه انجام وظیفه است(ارنست ناروت)

برای تربیت اراده بهترین وقت ایام جوانی است(فیثاغورث)

اقبال به سراغ کسی میرود که به کار عقیده دارد نه به اقبال(لامارتین)

نادان خوشبخت وعاقل بدبخت وجود خارجی ندارد(گوته)

خوشبخت ترین فرد کسی است که خوشبختی را در خانه خود جستجو کند(گوته)

عده ایی دائما می نالند که گل سرخ خار دارد.ما باید شاد باشیم که خارها (هم )گل دارند(الفوس کار)

انکه راز خود را پنهان میکند کلید موفقیت را در دست دارد(امام علی ع)

سه چیز خیلی سخت اند فولاد-الماس-خویشتن شناسی(فرانگلین)

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است(سهراب)

صاحبان اخلاق روح جامعه خود هستند(امرسون)

نخستین نیکی به دیگران روی باز و خندان است(امام علی ع)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 11:20  توسط باد صبا  | 

صبحت بخیر

صبحت بخیر عزیزم با آنکه گفته بودی دیشب خدا نگهدار
با آنکه دست سردت از قلب خسته ی تو گوید حدیث بسیار

صبحت بخیر عزیزم با آنکه در نگاهت حرفی برای من نیست
با آنکه لحظه لحظه می خوانم از دو چشمت از خستگی ز تکرار

در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست
خو کرده قفس را میل رها شدن نیست
من با تمام جانم پر بسته و اسیرم
باید که با تو باشم در پای تو بمیرم

این بار غصه ها را از دوش خسته بردار
من کوه استوارم به من بگو نگهدار
عهدی که با تو بستم هرگز شکستی نیست
این عشق تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست

صبحت بخیر عزیزم با آنکه در نگاهت حرفی برای من نیست
با آنکه لحظه لحظه می خوانم از دو چشمت از خستگی ز تکرار


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 20:21  توسط باد صبا  | 

آمون بده

 

 

دلم نوشت آمون بده

اگر چه زشت امون بده

بذار بیام جهنمم

میشه بهشت امون بده

امون بده فقط یه بار

این لحظرم دووم بیار

گناه نمیشه مهلتی به من بدی بزرگوار

بزرگوار امون بده

فقط یه بار امون بده

امون بده

بالی تا اسمون بده

همون بالا باش

بی دروغ نشون بده

نگو تو کو     خونه کو

گل پرای پونه کو

نگو سوختیم من وتو

اون که می سوزونه کو

نگو بسه به یه آها

فرصت ماه نگاه

برای یکی شدن

دستات بده به من


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:31  توسط باد صبا  | 

ملاقات

قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اینجوری شه
یهو بشی همه کسم

راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم


به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری
چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری
نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم
تو دریا باش و من جویبار عشقو در تو جاری

من از پروانه بودن ها
من از دیوانه بودن ها
من از بازی یک شعلهٔ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم

من از هیچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم


من از عمق رفاقت ها
من از لطف صداقت ها
من از بازی نور در سینهٔ بی قلب ظلمت ها نمی ترسم

من از حرف جدایی ها
مرگ آشنایی ها
من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم


راستی چی شد ، چه جوری شد
اینجوری عاشقت شدم
شاید میگم تقصیر توست
تا کم شه از جرم خودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 21:56  توسط باد صبا  | 

هیچکی از رفتن من غصه نخورد

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دله من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچکسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صافو خیلی هم آفتابی بود

اگه شب میرفتمو خورشید نبود
آسمون، خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریبو ناشناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من
همه ی آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچکسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن

کسایی که واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دله من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچکسی عاشقم نکرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 14:9  توسط باد صبا  |